تبليغاتX
نیروی جوان
جوان تواند که عالمی را به حرکت در آورد

تحرّی حقیقت

در پست قبل گفتیم که حضرت بهاءالله برای رهایی بشر از قیود دنیا تعالیمی آورده‌اند که در نهایت منجر به استقرار صلح عمومی و وحدت عالم انسانی خواهد شد. یکی از این تعالیم تحرّی حقیقت است. تحرّی در لغت به معنای جستجوی آزادانه است. تحرّی حقیقت یعنی آنکه هر فرد باید بدون تقلید از خرافات و نظریات دیگران، در مورد هر مسئله‌ای بیندیشد. حقیقت‌جویی باید با انقطاع کامل از مسائل دنیوی و با توسل و توکل به خداوند متعال انجام گیرد.

اگر تمام افراد تحری حقیقت نمایند، نور الهی را که در کلیه‌ی مظاهر ظهور تابیده درک خواهند نمود. یعنی خواهند فهمید که هیچ تفاوتی میان مظاهر ظهور الهی (پیامبران) نیست و همگی از یک سرچشمه‌اند و سخنشان یکی است. برای راحت‌تر شدن درک این مطلب مثالی میزنیم. همه‌ی ما گلها را دوست داریم؛ چونکه زیبا هستند. اگر یک گل در حیات منزل ما بروید زیباست و اگر در حیات منزل شما هم بروید زیباست. زیبایی خود گل به مکان رویش آن بستگی ندارد. گل حتی در بیابان هم زیباست. حال اگر ما زیبایی گل را دوست داشته‌باشیم، در هر جایی که بروید از آن زیبایی لذّت می‌بریم. یا مثلاً اگر نور را دوست بداریم و از روشنایی حض کنیم، برایمان تفاوتی نمی‌کند که این نور از چه چراغی بتاید. اگر بخواهیم تنها به یک چراغ دل بندیم، نمی‌توانیم از نور چراغ‌های دیگر نیز بهره بریم. پس نتیجه می‌گیریم که ما باید عاشق نور باشیم، حال از هر چراغی که می‌خواهد باشد. ما باید عاشق گل باشیم؛ از هر باغی که بروید. به همین ترتیب باید عاشق حقیقت باشیم از هر منبعی که ظاهر شود.

تمسّک به شکل خارجی و مناسک دینی، مانع از درک نور الهی می‌شود که در همه‌ی ادیان تابیده‌است. برای آنکه بتوانیم حقیقت را دریابیم باید ذهن خود را از تمسک به اعتقادات ماضیه و تقالید فارغ نماییم. همچنین باید ظرف وجود خودمان را از غرور و خودپسندی خالی کنیم تا جایی برای آب حیات داشته‌باشد.

حضرت بهاءالله شرایط ذیل را در مورد تحرّی حقیقت ذکر می‌فرمایند (مضمون):

"… طی کنندگاه راه ایمان و طلب کنندگان جام‌های ایقان و اطمینان باید نفس خود را از تمام چیزهای دنیوی پاک و مقدّس نمایند. یعنی گوش را از شنیدن گفته‌ها، و قلب را از شک و تردیدها و  روح را از تعلق داشتن به مسائل ظاهری و چشم را از مشاهده‌ی کلمات فانی و نابود شدنی. و باید با توکل بر خدا و توسل بر او قدم بردارند… زیرا اگر بنده‌ی خدا بخواهد گفته‌ها و کارهای دیگران، چه جاهل و چه عالم را میزان و مقیاسی برای شناسایی خداوند در نظر بگیرد، هرگز به معرف خدا و اولیاء او نخواهد رسید…"*


پانویس:

·         اصل بیان مبارک چنین است: "جوهر این باب آنکه سالکین سبیل ایمان و طالبین کئوس ایقان باید نفوس خود را از جمیع شئونات عَرَضیّه پاک و مقدّس نمایند. یعنی گوش را از استماع اقوال و قلب را از ظنونات متعلّقه به سبحات جلال و روح را از تعلّق به اسباب ظاهره و چشم را از ملاحظه‌ی کلمات فانیه و متوکّلین علی‌الله و متوسّلین الیه سالک شوند تا آنکه قابل تجلّیات اشراقات شموس علم و عرفان الهی و محلّ ظهورات فیوضات غیب نامتناهی گردند. زیرا که اگر عبد بخواهد اقوال و اعمال و افعال عباد را از عالم و جاهل میزان معذفت حق و اولیای او قرار دهد هرگز برضوان معرفت ربّ‌العزّه داخل نشود و به عیون علم و حکمت سلطان احدیت فائز نگردد و هرگز به سرمنزل بقا نرسد و از جام قرب و رضا مرزوق نگردد." (کتاب مستطاب ایقان؛ چاپ مصر، صفحه‌ی ۲ و ۳)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 13:28  توسط ش.ن جوان  | 

حضرت بهاءالله

(ادامه از پست قبل: "ما به مربی نیاز داریم")

در اینجا در مورد مختصری از تاریخ حیات حضرت بهاءالله و گوشه‌ای از خدماتی که برای عالم انسانی انجام داده‌اند، سخن خواهیم‌گفت.

حضرت بهاءالله در تاریخ 12 نوامبر 1817 میلادی در طهران* متولد شدند. نام ایشان را حسینعلی گذاشتند. از همان دوران کودکی آثار عظمت در ایشان دیده می‌شد. پدرشان که یکی از درباریان ایران بود شبی در خواب مشاهده کرد که حضرت بهاءالله در اقیانوس بزرگی در حال شناکردن هستند و تارهای موی ایشان در روی آب شناور است. ماهیان دریا هریک تاری از موی وی را گرفته‌اند و مرغان دریایی نیز به سمت ایشان حمله می‌کنند. اما حضرت بهاءالله در نهایت عظمت و جلال در آب شنا می‌کنند و ابداً از ماهی‌ها و مرغان دریایی آسیبی نمی‌بینند.

پدر حضرت بهاءالله این خواب را برای معبّری تعریف کرده و تعبیر آن را جویا می‌شوند. آن معبّر توضیح می‌دهد که اقیانوس بزرگ نشان از عالم هستی دارد و حضرت بهاءالله در آینده شخص بزرگی خواهد شد که بر این جهان سلطنت خواهد نمود. ماهیان زیاد نشانه‌ی آشوب و اضطرابی است که بر علیه آن حضرت ایجاد خواهد شد ولی هیچ آسیبی به ایشان نخواهد رسید.

حضرت بهاءالله در سن چهارده سالگی در بین درباریان شاه به علم و حکمت معروف بودند. هنگامی که 22 ساله شدند، پدرشان وفات یافت و منصب پدری به ایشان پیشنهاد شد؛ امّا ایشان این منصب را نپذیرفتند. زیرا ایشان مقام و منصب دنیوی را ناچیز می‌شمردند و تمایل داشتند که به جای آن به مساعدت فقراء و پناه آوارگان بپردازند. در نتیجه طریقی را که خداوند برای ایشان در نظر گرفته بود برگزیدند. ایشان بزودی نزد مردم به عدالت و انصاف معروف گشتند.

در سن 27 سالگی از طرف حضرت باب (مظهر ظهور قبل از حضرت بهاءالله) پیامی دریافت نمودند که در آن آثاری از ایشان وجود داشت و نزدیکی ظهور "یوم‌الله" را بشارت داده‌بود. بشارت داده شده بود که در این روز مظهر ظهور جدیدی ظهور خواهد کرد و دنیا را سرشار از عدالت و صلح و وحدتی که انسان‌ها سال‌ها انتظار آن را می‌کشیدند، خواهد نمود. حضرت بهاءالله پس از مطالعه‌ی قسمتی از آثار، ایمان خود را اعلام کردند. پیروان حضرت باب در آن زمان "بابی" نامیده می‌شدند. حضرت بهاءالله مانند دیگر بابیان آن زمان از مصائب و بلایای دشمنان در امان نماندند و در زندان سیاه‌چال که جایی بس متعفّن و تاریک بود و حتی یک پنجره نداشت، محبوس شدند. بوی تعفّن و رطوبت شدید و حشرات موذی شاید در مقابل زنجیر بسیار سنگینی که بر گردن ایشان انداخته‌شد ناچیز بود. ایشان از شدت سنگینی زنجیر نمی‌توانستند سر خود را بالا نگه دارند و مجبور بودند که دستان خود را بر زمین تکیه کنند تا کمی از زمین فاصله بگیرند. ایشان مدت چهار ماه در آن زندان مخوف محبوس بودند و آثار زنجیر تا آخر حیات مبارک بر گردن ایشان نمایان بود.

در همان زندان تاریک و وحشتناک، وحی الهی بر حضرت بهاءالله نازل گشت و روشنایی الهی بر عالمیان تابید. بر آن حضرت معلوم شد که موعود جمیع ادیان هستند و بر عهده‌ی ایشان است تا پیام صلح و دوستی را به بشر ابلاغ نمایند اما این پیام در نزد ایشان مخفی ماند. پس از آنکه از سیاه‌چال آزاد شدند، دولت ایران تمام دارایی ایشان را مصادره و سرانجام ایشان را همراه با خانواده‌شان به بغداد تبعید کرد. راه تبعید خود داستانی جدا و مفصل دارد. حضرت بهاءالله در سرمای طاغت‌فرسای زمستان با پای پیاده از طریق کوه‌های غربی ایران به سوی بغداد حرکت نمودند. حضرت عبدالبهاء فرزند حضرت بهاءالله در آن زمان کودکی 9 ساله بودند. به این سادگی‌ها نمی‌توان تصور کرد که ایشان در راه پوشیده از برف چه مشقتی را تحمل فرموده‌اند.

در بغداد شهرت مبارک به سرعت منتشر شد و حتی آوازه‌ی ایشان به شهرهای دیگر نیز رسید. مردم دسته‌دسته برای کسب فیض به دیدن ایشان می‌آمدند. ولکن بعضی دیگر به شهرت آن حضرت حسادت می‌ورزیدند. یکی از این افراد، "میرزا یحیی" برادر ناتنی آن حضرت بود که در سایه‌ی عنایت و محبّت مبارک حضرت بهاءالله می‌زیست. میرزا یحیی که در آن ایام مورد احترام بود به مخالفت با حضرت بهاءالله قیام نمود. زیرا خیال می‌کرد بابیان که برای او احترام قائل بودند، رهبری او را خواهند پذیرفت؛ ولی نمی‌دانست که با روی گرداندن از مظهر ظهور الهی تدنّی و سقوط او حتمی خواهد بود. وقتی مظهر ظهور الهی ظاهر می‌شود تنها نفوسی که عبودیت و بندگی او را قبول کنند به مقام حقیقی خواهند رسید. حتی نزدیکان و اقوام مظهر ظهور نیز نباید فراموش کنند که آن حضرت حائز مقامی به مراتب بالاتر از جمیع انسان‌ها هستند و هیچ کس نمی‌تواند در این مقام با ایشان شریک باشد.

حضرت بهاءالله از دسیسه‌های میزا یحیی بسیار اندوهگین شدند. زیرا این دسیسه‌ها موجب اختلاف میان بابیان شده‌بود. یک شب حضرت بهاءالله بدون آنکه به کسی بگویند به کوه‌های کردستان هجرت فرمودند. در آنجا عزلت اختیار فرموده، به دعا و مناجات پرداختند. اما به تردیج نزد مردم آن منطقه به شخص ناشناسی که دارای علم الهی است معروف شدند. آوازه‌ی ایشان به گوش فرزندشان، حضرت عبدالبهاء، رسید. حضرت عبدالبهاء نشانه‌های پدر خود را شناختند و رقائمی به وسیله‌ی فرستاده‌ای برای آن حضرت ارسال و تمنّا نمودند که نزد خانواده باز گردند. حضرت بهاءالله قبول فرمودند و پس از 2 سال به بغداد بازگشتند. پس از بازگشت جامعه‌ی بابی را سر و سامان بخشیدند و به تهذیب اخلاق نفوس پرداختند. اگرچه ایشان هنوز مقام خود را برای دیگران آشکار ننموده‌بودند، اما کلام ایشان و حکمت والایشان بر مردم اثر زیادی می‌گذاشت و آنان را مجذوب می‌ساخت. علمای زمان و برادر نامهربان که نمی‌توانستند حضور حضرت بهاءالله را بپذیرند، با توطئه و دسیسه‌های شیطانی موجب شدند تا حضرت بهاءالله به شهری دورتر یعنی استانبول (در ترکیه‌ی کنونی) تبعید گردند. استانبول در آن زمان تابع حکومت عثمانی بود.

سرانجام روز مهاجرت از بغداد به استانبول فرا رسید. آن روز برای مردم شهر عکا مملو از حزن و اندوه بود. زیرا کسی که به او عشق می‌ورزیدند می‌بایست آن‌ها را ترک می‌کرد. قرار بود عده‌ای همراه حضرت بهاءالله بروند اما عده‌ی بسیاری نیز از همراهی و ملازمت ایشان محروم بودند. اما تقدیر الهی آن بود که آن روزها با اندوه خاتمه نیابد. حضرت بهاءالله هنگام خروج از بغداد، مدت 12 روز در باغی به نام "نجیب‌پاشا" که امروزه در نزد بهاییان به باغ "رضوان" شهرت دارد توقف فرمودند. باغ رضوان باغی بسیار زیبا در خارج از شهر بغداد بود. هر روز باغبان خرمنی از گل‌های باغ را می‌چید و نزد حضّار می‌آورد. این خرمن آنقدر بزرگ بود که افرادی که در یک طرف آن بودند، افراد سمت دیگر را نمی‌دیدند. حضرت بهاءالله در آن باغ به بابیان اعلام فرمودند که موعود جمیع ادیان و "من یظهره الله"* یعنی "کسی که خداوند او را ظهر می‌کند" هستند. همان کسی که در آیین بابی بشارت داده‌شده‌بود که سعادت بشر را هدیه خواهد آورد. بهاییان این مدّت دوازده روز را از اوّل اردیبهشت تا دوازدهم اردیبهشت جشن می‌گیرند. این عید، بزرگترین عید بهاییان است و به عید "رضوان" مشهور می‌باشد.

تبعید حضرت بهاءالله به استانبول هدف دشمنان امر الهی را برآورده نساخت. زیرا که در آنجا نیز مردم به طور فزاینده‌ای جذب حضرت بهاءالله می‌شدند. به همین دلیل دشمنان مجبور گشتند تا حضرت بهاءالله به محلی باز هم بعیدتر یعنی ادرنه تبعید نمایند. در ادرنه آثار زیادی از قلم مبارک حضرت بهاءالله نازل گشت. ایشان به سلاطین و پادشاهان بزرگ عالم، از جمله ناصرالدّین شاه، ناپلئون امپراطور فرانسه، ملکه‌ی انگلستان و پادشاهان دیگر نامه نوشتند و از آن‌ها درخواست نمودند که دست از ظلم بردارند و با مردم به نیکی و عدالت و محبّت رفتار نمایند. داستان لوح سلطان، یعنی لوحی که برای ناصرالدین شاه نازل گشت و پیکی که آن را برای شاه برد بسیار جالب است. اگر فرصتی باقی بود در مطالب آینده به آن خواهیم‌پرداخت.

سرانجام حضرت بهاءالله را به عکا تبعید نمودند. عکا در آن زمان سخت‌ترین زندان در امپراطوری عثمانی بود. دشمنان خیال می‌کردند که در اوضاع سخت قشله‌ی عکا معروفیت حضرت بهاءالله از میان خواهد رفت و نورشان خاموش خواهد شد و با این عمل می‌توانند مانع امر الهی گردند.

در زندان عکا سختی‌ها و مشقت‌های زیادی بر حضرت بهاءالله وارد شد. ایشان را در سلولی تاریک و متعفّن زندانی نمودند. حتی فرزندان و خانواده‌ی ایشان اجازه‌ی ملاقات نداشتند. ایشان از هر نوع وسیله‌ی راحتی محروم بودند. اما به تدریج اوضاع سجن تغییر کرد. ساکنین عکا و مأمورین حکومتی قانع شدند که حضرت بهاءالله بیگناه می‌باشند. سرانجام حضرت بهاءالله اجازه یافتند از زندان مخوف عکا بیرون روند و در مکان دیگری که امروزه قصر بهجی نام دارد منزل نمایند. با وجود اینکه ایشان به مکان راحت‌تری منتقل شدند اما همواره تا آخر حیات در تبعید به سر بردند ونهایتاً در سال 1892 در اوج عظمت و جلال صعود فرمودند.

حضرت بهاءالله صلح عمومی و وحدت عالم انسانی را به بشر ابلاغ فرمودند و تمام حیات خود را صرف تربیت و ترقی بشر نمودند. از ایشان آثار بسیاری برجای مانده‌است. ایشان تعالیمی آوردند که می‌تواند صلح عمومی و وحدت عالم انسانی را متحقق سازد.

یکی از تعالیم ایشان که تأکید خاصی بر آن شده‌است، تحری حقیقت می‌باشد. اگر به تمام مردم اجازه داده شود که حقیقت را خودشان جستجو نمایند، مسلماً به وحدت خواهند رسید. زیرا حقیقت یکی است و از طریق آن می‌توان راه رسیدن به وحدت عالم انسانی را شناخت. تعصبات از هر نوع چه نژادی و جنسی، چه مذهبی یا طبقاتی موجب اختلاف است. اگر قبول نماییم که از تقلید از اعتقادات ماضیه دست بکشیم و حقیقت را جستجو کنیم، البته تعصبات را زائل خواهیم نمود.

تعالیم حضرت بهاءالله در مورد دین، تمایزی آشکار بین دین و خرافات قائل می‌شود. دین باید مطابق با علم و عقل باشد. دین باید سبب الفت و محبّت باشد. اگر دین سبب اختلاف شود، بی‌دینی بهتر است. از دیگر تعالیم ایشان تساوی حقوق رجال و نساء (مردان و زنان) است. در اعتقادات بهایی جامعه همانند پرنده‌ای است که زن و مرد دو بال آن هستند. برای آنکه جامعه بتواند اوج بگیرد باید هر دو بال به یک اندازه قوی شود. همچنین حضرت بهاءالله تعالیم دیگری مانند اهمیت تعلیم و تربیت عمومی، فواید ایجاد یا انتخاب یک زبان و خط بین‌المللی، و همچنین تمسک به تعالیم روحانی برای نجات از معضلات و مشکلات اقتصادی برای بشر به ارمغان آورده‌اند.

حضرت بهاءالله در میان تمام مصائب و بلایایی که بر ایشان وارد شد همیشه مسرور بودند. هرچقدر دشمنان سعی نمودند که از عظمت ایشان بکاهند، ولی شهرت و محبوبیت‌شان روز به روز زیاد شد به طوری که امروزه دیانت بهایی از نظر پراکندگی در جهان، بعد از آیین مسیحی قرار دارد. حضرت بهاءالله گرچه رنج بسیار دیدند اما با عظمت و جلالی روحانی و با سرور تام در مقابل مردم ظاهر می‌شدند.

اگر تمایل دارید که در مورد تعالیمی که حضرت بهاءالله برای نجات بشر آورده‌اند بیشتر بدانید، با پست‌های بعدی همراه باشید.


·         طهران: تهران. در دیانت بهایی به این شکل تغییر یافته‌است و به معنی محل پاکان می‌باشد.

·         من یظهره‌الله: کسی که خداوند او را ظاهر می‌کند. در کتاب بیان که کتاب آسمانی حضرت باب است، بشارت به ظهور الهی با این نام داده شده‌است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:16  توسط ش.ن جوان  | 

ما به معلّم نیاز داریم

ما آفریده‌ی خداوند هستیم. اشرف مخلوقات. دارای عقل و درایت هستیم و می‌توانیم مسائلی را که برایمان پیش می‌آید حل و فصل کنیم. اما این بدان معنا نیست که نیازی به هدایت نداریم. ما در تمام جنبه‌های زندگی خود نیاز به مربی را احساس می‌کنیم. مثلاً یک کودک برای اینکه یاد بگیرد چگونه سخن بگوید نیاز به معلم دارد. معلّم او در این مورد، همان مادر و اطرافیان دیگر است. اگر شخصی  بخواهد در علم و دانش پیشرفت نماید باید نزد معلم برود و از او علوم را یاد بگیرد.

فرض کنید کودکی را به تنهایی در جنگل رها کنیم. آیا پس از چند سال که به او مراجعه می‌کنیم همان رفتار یک انسان معمولی را خواهد داشت؟ مسلماً نه! او همانند حیوانات زندگی خواهد کرد و نخواهد توانست مانند انسان‌های متمدّن رفتار کند و یا حتی حرف بزند. پس معلوم است که اگر مربی نباشد تمدن هم نخواهد بود. اما اگر مربی باشد و بشر را تربیت نماید، انسان می‌تواند به اعلی درجات برسد.

هم جسم و هم فکر و هم روح ما نیاز به تربیت و ترقی دارد. جسم ما نیاز به سلامت دارد. فکر ما نیاز دارد تا قابلیت‌های جدیدی را کسب نماید تا بتواند در اختراعات، اکتشافات، صنایع و هنرها، حکومت و نظام و روابط اجتماعی پیشرفت کند. همچنین روح ما نیاز دارد تا در عوالم روحانی خود ترقی کند. یعنی فضائل اخلاقی و صفات رحمانی را کسب نماید؛ مثل محبّت، ایثار، صداقت، شجاعت و… تربیت روحانی از همه مهم‌تر است. زیرا که تربیت روحانی موجب پیشرفت روح ماست و روح ما متعالی‌ترین و اصلی‌ترین قسمت وجودی ما را تشکیل می‌دهد.

حال باید یک مربی مناسب پیدا کنیم که ما را در تربیت این سه قسمت یاری دهد. یعنی هم تربیت جسمانی، هم تربیت انسانی (فکری) و هم تربیت روحانی. پس باید معلمی را بیابیم که به هر سه جنبه‌ی وجودی ما آگاه باشد و نسبت به آن از بصیرت روشن برخوردار باشد. مسلماً همه‌ی ما انسان‌ها در هر رتبه و درجه‌ای که باشیم بازهم نیاز به مربی داریم. زیرا پیشرفت انسان نا محدود است. اگر کسی بگوید من به مربی نیاز ندارم و خودم پیشرفت می‌کنم، یکی از بدیهی‌ترین و واضح‌ترین نیازهای بشری را انکار کرده‌است. آیا درست است که طفلی بگوید من نیاز به مربی ندارم و هرچه عقلم حکم کند آن را انجام می‌دهم؟

معلّم ما باید بتواند ما را در تغذیه و سلامت جسم یاری دهد. باید بتواند تعلیم دهد که چگونه در علم و صنعت و نظام اجتماعی پیشرفت نماییم. و در نهایت باید بتواند روح حیات را در هیکل بیجان این عالم که دچار مصائب و سختی‌ها و معضلات بیشماری شده‌است، بدمد.

حال باید از خودمان بپرسیم که چه کسی می‌تواند چنین مشخصاتی را داشته‌باشد؟ آیا یک انسان معمولی از عهده‌ی چنین وظیفه‌ی سنگینی بر می‌آید؟ آیا یک انسان عادی از تمام جنبه‌های وجودی بشریت آگاهی کامل دارد؟ معلوم است که نه! پس تنها کسی که می‌تواند انسان را هدایت نماید مظهر ظهور الهی است. مظهر ظهور یا همان پیامبر نفس مقدّسی است که می‌تواند بشر را تربیت نماید تا به اعلی درجات برسد. زیرا او علم و دانش خود را از خداوند دارد. یعنی علم او الهی است. دانش او از کسی است که انسان را آفریده و نشو و نما داده‌است. پس تنها کسی که مشخصات یک مربی کامل را دارد، مظهر ظهور الهی است. خداوند متعال مظاهر ظهور خود را هر از چندگاهی بنا به مقتضیات زمانه برای بشر می‌فرستد تا به تربیت خلق مشغول گردند و او را به سعادت حقیقی برسانند.

از مظاهر ظهور الهی می‌توانیم به کریشنا، موسی، زرتشت، بودا، محمّد، باب و بهاءالله اشاره نماییم. حضرت باب و بهاءالله دو مظهر ظهور این عصر می‌باشند. در مورد حضرت بهاءالله در پست بعد صحبتی خواهیم داشت.

حال بیایید بیانات مبارکه‌ی زیر را از حضرت بهاءالله مطالعه نماییم تا به اهمیت وجود مظاهر ظهور که مربیان حقیقی بشر هستند پی بریم:

"خواست یزدان از پدیداری فرستادگان دو چیز بود. نخستین رهانیدن مردمان از تیرگی نادانی و رهنمایی به روشنایی دانایی. دویم آسایش ایشان و شناختن و دانستن راه‌های آن"

همچنین حضرت بهاءالله می‌فرمایند: "در هر حال، مذکّر و هادی و معرّف و معلّم لازم [است]"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:15  توسط ش.ن جوان  | 

دو آیۀ عربی از کتاب اقدس (کتاب آسمانی بهاییان که از قلم حضرت بهاءالله نازل گشته) میباشد. نصوص فارسی از حضرت عبدالبهاء میباشند.

برای مشاهدۀ تصویر در اندازۀ واقعی بر روی خود تصویر کلیک کنید.

موسیقی از علوم ممدوحۀ درگاه کبریاست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:22  توسط ش.ن جوان  |